با تو ای همدرد ای عشق با تو درمان یافت این دل
خانه ات جاویدا باد از تو سامان یافت این دل
ای سراپا عاطفه جز یاری ات یاری ندارم
ای کلامت شعر بوسه بی تو غم خواری ندارم
آسمان خانه ات یک کهکشان رنگین کمان است
وان نگاهت روشنی چون نوعروس آسمان است
زندگانی ات ترانه گریه هایت عاشقانه
وازه هایت ساده گویی , گفتگویی کودکانه
دیدگانت بامدادان اشکهایت چشمه ساران
چهره ات رنگ سپیده گونه هایت لاله زاران
گیسوانت آبشاران زلف جنگل زیر باران
پیکرت آمیزه ی از عطر پاک گل و زاران
با تو ای همدرد ای عشق با تو باران در بهاران
مثل یک قطره تو دریا گم شدن در جمع یاران
با تو ای همزاد همدل با توام بی باده مستم
سر نپیچم هرگز از ان عهد وپیمانی که بستم
ای سراپا بی نیازی در کنارت بی نیازم
با تو رودم با تو ابرم هم نشیبم هم فرازم
آب و خاک و باد و آتش خانه در تو جمله در تو
مهر و کین و خشم و بخشش جمع در تو سر به سر تو
آفتاب و آسمانی بی نهایت بی کرانی
دشمن سردی و ظلمت روشنی بخش جهانی
پسرک دوازده ساله ؛ لاک پشت مرد ه ای که ماشین از رویش رد شده بود را با نخ می کشید. او وارد یکی از خانه های “فساد” اطراف آمستردام شد و گفت:
- من می خواهم با یکی از خانم ها س ک س داشته باشم. پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اینجا نمی روم. گرداننده آنجا که همه به او “مامان” می گفتند و کاری با اخلاقیات و اینجور حرفها نداشت اندکی فکر کرد و گفت:
- باشه یکی از دخترها ( روسپی ها )رو انتخاب کن
پسرک پرسید: هیچکدامشان بیماری مسری که ندارند؟
“مامان” گفت: نه ندارند
پسرک که خیلی زبل بود گفت:
- تحقیق کردم و شنیدم همه آنهایی که با لیزا میخوابند بعدش باید یک آمپول بزنند. من هم لیزا را میخواهم اصرار پسرک و پول توی دستش باعث شد که “مامان” راضی بشه. در حالی که لاک پشت مرده را می کشید وارد اتاق لیزا شد .
ده دقیقه بعد آمد بیرون و پول را به “مامان” داد و می خواست بیرون برود که “مامان” پرسید:
- چرا تو درست کسی که بیماری مسری آمیزشی دارد را انتخاب کردی؟
پسرک با بی میلی جواب داد:
- امروز عصر پدر و مادرم میروند رستوران و یک خانمی که کارش نگهداری بچه هاست و بهش کلفت میگیم میاد خونه ما تا من تنها نباشم..
این خانم امشب هم مثل همیشه حتما با من خواهد خوابید و کارهای بد با من خواهد کرد. در نتیجه این بیماری آمیزشی به او هم سرایت خواهد کرد .بعدا که پدر و مادرم از رستوران برگشتند پدرم با ماشینش کلفت را به خونه اش میرسونه و طبق معمول تو راه ترتیب اونو خواهد داد و بیماری به پدرم سرایت خواهد کرد . وقتی برگشت آخر شب پدرم و مادرم با هم اختلاط خواهند کرد و در نتیجه مادرم هم مبتلا خواهد شد. فردا که پستچی میاد مثل همیشه مادرم و پستچیه قاطی همدیگه میشن قصد من مبتلا کردن این پستچی پست فطرت هست که با ماشینش روی لاک پشتم رفت و اونو کشت.
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
تو یه رویای کوتاهی دعای هر نظرگاهی
شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی
من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم
ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی
مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی
مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی
شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر
نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر
گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابی
گفتی که منم با تو ولیکن تو نقابی
فریاد کشیدم تو کجایی توکجایی
گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی
چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش
هر منزل این راه بیابان هلاک است
هر چشمه سرابیست که بر سینه خاک است
درسایه ی هر سنگ اگر گل به زمین است
نقش تن مارییست که در خواب کمین است
درهر قدمت خار هر شاخه سر دار
در هر نفس آزار هر ثانیه صد بار
چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش
گفتم که عطش می کشدم درتب صحرا
گفتی که مجوی آب وعطش باش سراپا
گفتم نشانم بده گر چشمه یی آنجاست
گفتی چو شدی تشنه ترین قلب تو دریاست
گفتم که در این راه کو نقطه آغاز
گفتی که تویی تو خود پاسخ این راز
در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ي من
تزريق خون
دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمي از خون خانواده اش به او بود. او فقط يک برادر 7 ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.
پسرک از دکتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.
او را کنار تخت خواهرش خواباندند و دستگاه تزريق را به بدنش وصل کردند، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندي زد و در حالي که خون از بدنش خارج مي شد، به دکتر گفت: آيا من به بهشت مي روم؟!
پسرک فکر مي کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهد!
..
..
..
وفا
روزی یک پیرمرد ی که تصادف کرده بود را به بیمارستان می برند پرستار میبینه حالش خیلی وخیمه.
بهش می گه: شما باید چند روزی در بیمارستان بمانید تا حالتون خوب بشه
پیرمرد این رو که می شنوه خیلی ناراحت میشه
میگه :" من نمی تونم اینجا بمونم باید برم " پرستار این رو که می شنوه خیلی تعجب می کنه ،میگه اما شما حالتون اصلا خوب نیست باید چند روزی اینجا بمونید تا حالتون بهتر بشه اونوقت می تونید برید اما وقتی اصرار پیرمرد را می بینه ازش دلیل رو می پرسه ....
پیرمرد میگه : همسر من تو خانه سالمندان هست و من هر روز برای دیدنش به اونجا می رم تا صبحانه رو با هم بخوریم اون اگر ببینه من نیومدم خیلی ناراحت می شه ..
پرستار که می بینه پیرمرد خیلی ناراحته می گه : باشه اگر شما بخواین ما می تونیم اون را به اینجا بیاریم اما وقتی انکار پیرمرد را می بینه خیلی ناراحت می شه بهش می گه چرا نمی خواید اون بیاد اینجا ؟
پیرمرد :آخه همسرم من رو نمی شناسه ، اون آلزایمر داره
پرستار :خوب شما که این رو می دونید چرا هر روز به دید نش میرید ؟؟؟
پیرمرد :آخه اون من رو نمی شناسه ، من که می دونم اون کی بوده......
..
..
..
قلب جغد پير شكست
جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد.و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.
روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.
قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست.
سرو

در بیابانی دور
که نروید جز خار
که نتوفد جز باد
که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی
خفته در خاک کسی
زیر یک سنگ کبود
در دل خاک سیاه
میدرخشد دو نگاه
که بناکامی ازین محنت گاه
کرده افسانه هستی کوتاه
باز می خندد مهر
باز می تابد ماه
باز هم قافله سالار وجود
سوی صحرای عدم پوید راه
با دلی خسته و غمگین -همه سال-
دور ازین جوش و خروش
میروم جانب آن دشت خموش
تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود
تا کشم چهره بر آن خاک سیاه
وندر این راه دراز
میچکد بر رخ من اشک نیاز
میدود در رگ من زهر ملال
منم امروز و همان راه دراز
منم اکنون و همان دشت خموش
من و آن زهر ملال
من و آن اشک نیاز
بینم از دور،در آن خلوت سرد
-در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی-
ایستادست کسی!
روح آواره کیست؟
پای آن سنگ کبود
که در آن تنگ غروب
پر زنان آمده از ابر فرود؟"
می تپد سینه ام از وحشت مرگ
می رمد روحم از آن سایه دور
می شکافد دلم از زهر سکوت!
مانده ام خیره براه
نه مرا پای گریز
نه مرا تاب نگاه!
شرمگین میشوم از وحشت بیهوده خویش
سرو نازی است که شادابتر از صبح بهار
قد برافراشته از سینه دشت
سر خوش از باده تنهائی خویش!
"شاید این شاهد غمگین غروب
چشم در راه من است؟
شاید این بندی صحرای عدم
با منش یک سخن است؟"
من،در اندیشه که :این سرو بلند
وینهمه تازگی و شادابی
در بیابانی دور
که نروید جز خار
که نتوفد جز باد
که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی...
غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه:
خنده ای میرسد از سنگ بگوش!
سایه ای میشود از سرو جدا!
در گذرگاه غروب
در غم آویز افق
لحظه ای چند بهم می نگریم
سایه میخندد و میبینم : وای...
مادرم میخندد!...
"مادر ،ای مادر خوب
این چه روحی است عظیم؟
وین چه عشقی است بزرگ؟
که پس از مرگ نگیری آرام؟
تن بیجان تو،در سینه خاک
به نهالی که در این غمکده تنها ماندست
باز جان میبخشد!
قطره خونی که بجا مانده در آن پیکر سرد
سرو را تاب و توان می بخشد!
شب،هم آغوش سکوت
میرسد نرم ز راه
من از آن دشت خموش
باز رو کرده باین شهر پر از جوش و خروش
میروم خوش به سبکبالی باد
همه ذرات وجودم آزاد
همه ذرات وجودم فریاد
فریدون مشیری
... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست.
... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی.
... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت.
... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم.
... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد.
...که همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم.
گاهی هم آموخته ام
...كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند، اما تمام شادي ها وقتي رخ مي دهند كه در حال بالا رفتن از كوه هستيم.
...که ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.
... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
...كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب كساني كه دوستشان داريم ، ايجاد كنيم اما سالها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشیم.
...كه اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم.
موضوع سال گذشته را چگونه گذرانديد؟
قلم بر قلب سفيد كاغذ مي گذارم و فشار مي دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته سال بسيار خوبي و پر بركتي مي باشد. سال گذشته پسر خاله ام زير چرخ تريلي ٌّ رفت و له گشت و ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا خورديم و خيلي خوش گذشت. ما خيلي خاك بازي كرديم. من هر چي گشتم پسرخاله ام را پيدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون دليل! من در پارسال خيلي درس خواندم ولي نتوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند. پدرم من را به مكانيكي فرستاد تا كار كنم و اوستاي من هر روز من را با زنجير چرخ مي زد و گاهي موقع ها كه خيلي عصباني مي شد من را به زمين مي بست و دو سه بار با ماشين يكي از مشتري ها از روي من رد مي شد. من خيلي در كارهاي خانه به مادرم كمك مي كنم. مادرم من را در سال گذشته خيلي دوست مي داشت و من را خيلي ماچ مي كند ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي در آشپزحانه مي گذاشت. در سال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسيار باردار است و پدرم مي گويد يا پسر است يا دوقلو، ولي من چيزي نمي گويم چون مي دانم كه بچه اي به اين اندازه را خواهرم نمی تواند به دنیا بیاورد! در سال گذشته ما به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم. من در كوپه بسيار پدرم را عصباني كردم و او براي تنبيه من را روي تخت خواباند و تخت را محكم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم! پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي كشید و مادرم خيلي ناراحت است و هي به من مي گويد: كپي اوغلي، ولي من نمي دانم چرا وقتي مادرم به من فحش مي دهد، پدرم عصباني مي شود! در سال گذشته ما به عيد ديدني رفتيم و من حدودا خيلي عيدي جمع كرده ام، ولي پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن ماهواره اي خريد كه بسيار بد آموزي دارد و من نگاه نمي كنم و پدرم از صبح تا شب شوهاي بي ناموسي نگاه مي كند و بشكن مي زند. پدرم در سال گذشته رژيم گرفته است و هر شب با دوست هايش آب و ماست و خيار مي خورند و مي خندند، گاهي وقتا هم آب با چيپس و ماست موسير.
من خيلي سال گذشته را دوست دارم و اين بود انشاي من .

عصر ما عصر فریبه
عصر اسم های غریبه
عصر پژمردن گلدون
چترهای سیاه تو بارون
شهر ما سرش شلوغه
وعده هاش همش دروغه
آسموناش پر دوده
قلب عاشقاش کبوده
پشت هر پنجره پرده
قفس ها پر پرنده
لب های بدون خنده
چشمام خونه ی سواله
مهربون شدن محاله
نه برای عشق میلی
نه کسی به فکر لیلی
کاشکی تو قحطیه شقایق
بشینیم تو یه قایق
بزنیم دل و به دریا
من و تو تنهای تنها
اونقده میریم که ساحل
از من و تو بشه قافل
قایق و با هم میرونیم
اونجا تا ابد می مونیم
جایی که نه آسمونش
نه صدای مردمونش
نه غمش نه جنب و جوشش
نه گلهای گل فروشش
مثل اینجا آهنی نیست
پس ببین یادت بمونه
کسی هم اینو ندونه
زنده بودیم اگه فردا
وعده ما لبه دریا

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
با اجازه از خدا
می روم به آسمان، ...
در میان ابرهای بیکران!
از صدای مه گرفته و رهای تو، ...
می شوم برای تو،
بی نوا ترین ترانه را،
می نویسم از پس حریم اشک،
روی کاغذی ترین هوای تو
ای تمام پیکرم برای تو،
ای امید نیمه های شب،
ای جواب ناله های من به درگه خدا،
ای بهشت من، بهار من
می شکوفد از نگاه تو
یاس های وحشیِ بهانه ام
می تراود از میان چشم تو،
واژه های جاری ترانه ام،
عشق آسمانی و شبانه ام
ای تو آخرین امیدِ زندگی
لاله ی کویرِ سرِد شب، ...
می نوازمت میان باد شعر
در بهار ابتدا، در این سراب
می کشانمت میان باد شعر
تا سپیده، با عطش، به خواب ...
دوست دارمت ...
دوست دارمت بدون اضطراب
فارغ از تمام دل گرفتگی
بی خبر ز هر نیاز غیر
بی هجوم وحشی ملال و غم ...
***
ساکتم، ولی در این سکوت،
شوق بی نهایتی به پاست ...
اوج اشتیاق من به تو،
در نهان شعر ساکتم، رواست ...
گر کمی میان واژه ها گمم، مرا ببخش !
من اسیرِ کرده ها ی مردمم...
در هجوم این علاقه، این کشش،
ناله های التهاب یک ترنمم، ...
با نسیم نازکی ز جنس عشق
می کشم تو را به هر ترانه، هر جنون ...
خط به خط اسیر این نیاز تو،
می شوم مرید و پاکباز تو ...
ای رها ترین امید سرکشم ...
دوست دارمت ...
ای طلایه دارِ قلب من، بدان !
تا به اوج دوزخ، از بهشت ...
پا به پای تو، برا ی تو
آب می شوم ...
حسِ راکدِ شبی بلند
زیرِ پلکِ خواب می شوم ...
می خزم به زیر شانه های تو
زیرِ گوشِ تو، بلند و بی صدا
می نویسم از بهانه های تو
واژه واژه می شوم در این دو خط
اوجِ قله ی ترانه های تو ...
با اجازه از خدا
می روم ز پله های پلکِ تو به آسمان
ای امیدِ نیمه های شب !

روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي ميكردند. شادي -غم
-غرور- عشق و ... روزي خبر رسيد كه بزودي جزيره به زير آب خواهد رفت.
پس همه ساكنين جزيره قايقهايشان را مرمت نموده و جزيره را ترك كردند . اما عشق مايل بود تا آخرين لحظه باقي بماند چرا كه او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت عشق از ثروت كه با قايقي با شكوه جزيره را ترك مي كرد كمك خواست و به او گفت : آيا مي توانم با تو همسفر شوم ؟ ثروت گفت: خير نمي تواني . من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايي براي تو وجود ندارد. پس عشق از غرور كه با
يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست عشق گفت: لطفا كمك كن و
مرا با خود ببر. غرور گفت: نمي توانم تمام بدنت خيس و كثيف شده قايق مرا كثيف مي كني.
غم درنزديكي عشق بود پس عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بيايم. غم
با صداي حزن آلود گفت: آه عشق من خيلي ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.
پس اين بار به سراغ شادي رفت و او را صدا زد . اما آنقدر غرق در شادي
و هيجان بود كه حتي صداي عشق را نيز نشنيد. ناگهان صدايي مسن گفت:
بيا عشق من تو را با خود خواهم برد. عشق آنقدر خوشحا ل شده بود كه حتي
فراموش كرد نام يارش را بپرسد و سريع خود را داخل قايق او انداخت و
جزيره را ترك كرد وقتي به خشكي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت و عشق
تازه متوجه شد كه چقدر به پيرمرد بدهكاراست چرا كه او جان عشق را نجات
داده بود عشق از علم پرسيد: او كه بود؟ علم پاسخ داد: او زمان است.
عشق گفت:زمان!اما چرا به من كمك كرد؟ علم لبخندي خردمندانه زد
و گفت: زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است...
ضیافت های عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثار
خوشا پیدا شددن در عشق برای گم شدن دریا
چه دریایی میان ماست خوشا دیدار ما در خواب
چه امیدی به این ساحل خوشا فریاد زیر آب
خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن
اگر خوابم اگر بیدار اگر مستم اگر هشیار
تو یاری کن مرا ای یار
تو ای خاتون خواب من منه تن خسته را دریاب
مرا هم خانه کن تا صبح نوازش کن مرا تا صبح
همیشه خواب تودیدن دلیل بودن من بود
چراغ راه بیداری اگر بود از تو روشن بود
ضیافت های عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثار
خوشا پیدا شددن در عشق برای گم شدن دریا
نه از دورو نه از نزدیک تو از خواب آمدی ای عشق
خوشا خودسوزی عاشق مرا آتش زدی ای عشق
خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن
هوا هواي بهار است و باده بادهي ناب
به خنده خنده بنوشيم جرعه جرعه شراب
در اين پياله ندانم چه ريختي، پيداست
كه خوش به جان هم افتادهاند آتش و آب
فرشته رويِ من، اي آفتاب صبح بهار
مرا به جامي ازين آب آتشين درياب!
به جام هستي ما، اي شراب عشق بجوش!
به بزم ساده ما، اي چراغ ماه بتاب!
گل اميد من امشب شكفته در بر من
بيا و يك نفس اي چشم سرنوشت بخواب!
مگر نه خاك ره اين خرابه بايد شد
بيا كه كام بگيريم ازين جهان خراب
به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز»
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد من کور هستم لطفا کمک کنید روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه وا سکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد :
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
ماههاي تولد معمولا از پر رمز و رازترين گزينه هايي هستند که روان شناسان
را به سوي خود جلب مي کنند و بر همين اساس آنها افراد را به رنگها ،
گلها،ميوه ها و پرندگان مختلفي تشبيه مي کنند کهمي توانند رازهاي مگوي شخصيتي آنان را باز گو سازند.
اول فروردين تا ۲۵ فروردين " شاهين "
مقتدر و توانا هستيد . معمولا با مهارتي که در کارها و عملتان داريد مي توانيد از
موانع بسيار سخت عبورکنيد و در نهايت زرنگي اين کار را به گونه اي انجام مي دهيد که چندان انرژي خود را به هدر ندهيد.
۲۶ فروردين تا ۲۲ ارديبهشت "مرغابي "
براي رسيدن به هدف هر رنجي را به جان مي خريد ، اما با اين حال براي شما هدف وسيله را توجيه نمي کند.
گاهي بي دقت مي شويد ، بنابراين ضررهايي مي بينيد.
۲۳ ارديبهشت تا ۱۹ خرداد " قمري "
طبيعتا آرامش طلب هستيد و از يک زندگي عاشقانه لذت مي بريد و بندرت از آن خسته مي شويد . بردبار ، سازگار و در عين حال جذاب هستيد.
۲۰ خرداد تا ۱۶ تير " عقاب "
شخصيتي بسيار محترم داريد .هيچ گاه به دنبال کارهاي بيهوده نيستيد و مي توانيد
تنها با نگاه گيرا و نافذ خود مخالفان خويش را سر جايشان بنشانيد.بخش بسيار
قوي و ممتاز شخصيت شما آن است که قادريد از جنبه هاي ناچيز و مادي فراتر رفته و ماوراي آن را ببينيد.
۱۷ تير تا ۱۳ مرداد " بلبل "
معمولا قبل از اينکه ديده شويد صدايتان به گوش مي رسد و هميشه حرفي براي
گفتن داريد.هر چند بعضي ها اعتقاد دارند که حرفهاي شما به عمل نمي رسد.
۱۴ مرداد تا ۱۰ شهريور " مرغ ماهيخوار "
شخصيتي رنگي و پرزرق و برق داري د که هميشه مشتاق "رويارويي" است
و از اين کار لذت مي بريد.مهمترين مسايل پيرامون خود را به مرور و با
خونسردي حل و فصل مي کنيد.بسيار حساس و تيرهوشيد.
همانند قو مغرور و سربلنديد و شخصيتي پيچيده داريد.با اينکه در ظاهر شخصي
بسيار آرام و راحت هستيداما در باطن براي سازگاري کردن خود با محيط اطراف
و سرعت دنياي مدرن بسيار تلاش مي کنيد.بندرت عصباني مي شويد و سعي مي کنيد با همه در تفاهم و تعامل باشيد.
۸مهر تا ۵ آبان " دارکوب "
سختگير و سختکوش هستيد با طاقتي بسيار بالا . براي حمايت از ايده ها و
عقايدتان به راحتي خواستارحمايت ديگران مي شويد.برخي اوقات به نظر حواس پرت مي آييد ، اما اين فقط ظاهر شماست !
۶آبان تا ۳ آذر " باز کوچک "
ذهن هوشيارتان به شما اين امکان را مي دهد که از يک موضوع به موضوع
ديگري بپريد بدون اينکه تمرکز خود را از دست بدهيد ! با اراده بسيار زياد روي
اهداف خود متمرکزمي شويد و ار آنچه دراطرافتان مي گذرد ، آشفته و مضطرب نمي گرديد.
۴ آذر تا ۲دي " کلاغ "
به غايت گيرا ، پرانرژي و مقاوم هستيد و همچنين باهوش ، در نتيجه در حل
مشکلات بسيار ماهر وزيردست مي باشيد.عاشق رقابت بوده و از طبيعت ، جنگل
و اصولا محيط هاي بکر طبيعي بسيار لذت مي بريد.
۳ دي تا ۳۰ دي " حواصيل "
جذاب و متفکريد و معمولا تنها و منزوي به نظر مي آييد.در عبور از مسير زندگي
ممکن است در باتلاق هم گرفتار شويد ، اما آنقدر محکم و استواريد که از اين مشکلات موفق بيرون مي آييد.
۱ بهمن تا ۲۸ بهمن " سينه سرخ "
شما يک برونگراي خونسرد هستيد که طبع گرم خود را معمولا پنهان مي کنيد و
گاهي خودراي مي باشيد.بسيار خانواده دوست هستيد ، اگر چه گاهي کمي ستيزه جو مي شويد.
۲۹ بهمن تا آخر اسفند " سهره "
زرنگ ، حساس و گوش به زنگ هستيد.ذاتا فردي اجتماعي و خونگرميد ، چون
معتقديد در جمع به نوعي احساس امنيت مي رسيد که افراد در جاي ديگر نمي توانند آن را بيابند.منظم و اهل ورزش هستيد.

خدایا...
نمی دونی چقدر حرف زدن برام سخته وقتی تو اون بالایی و من این پایین.
نمی دونی وقتی فکر می کنم همین الان میلیون ها نفر دارن باهات حرف می زنن و تو حرف همه رو
میشنفی چه احساس خنده داری بهم دست میده .
خدایا... می ترسم حرفاشونو باهم قاطی کنی ... آخ زبونمو گاز می گیرم ...
خدایا راستشو بگو تو چن تا گوش داری .. چن تا چش داری ...
چن تا زبون بلدی آخه ... چینی و ژاپونی خیلی سخته ... فرانسه هم همینطور ...
خدای من ... نمی دونم کلمه خدای من درسته ؟
آخه تو خدای من که نیستی خدای هوار تا هوار آدم و جن و حیوونی ..
خدایا منو می بینی اصلن ... یا اصلن منو دیدی ... اسمم می دونی چیه و شماره شناسنامم ؟
خدایا تو چقدر پهنی ... چقدر درازی و چقدر گودی ...
چرا تو همه جا هستی وقتی هیچ جا نیستی ..
خدایا ... چرا ازون اول که ندیدمت غیب بودی ؟
می خوام ببینمت ... حتی اگه به قیمت جونم باشه ... درکم میکنی ؟
اصلن الان بیداری یا خوابی .. شایدم جلسه داری ...
خدایا چقدر مهربونی ؟ چقدر ؟
خدایا ما آدمای بدبخت میون جنگ شیطون با تو چه کاره بودیم ؟
اصلن چرا بهش میدون می دی ؟ بکشش راحتمون کن ... هم خودتو هم ما رو.
خدایا چرا طعم لذتو به من می چشونی و بعد می گی جیززززه ؟
خب تو حق داری .. تو خدایی ...
خدایا سردمه ... داد بزنم می فهمی ؟
سردمه ... کسی اینجا نیس .. همه مردن ...
خدایا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشی گناهه ؟ کاش جواب می دادی ...
سرم درد می کنه .. گیجم ... منگم .. خوابم میاد ... خدایا قرص داری ؟
دهنم خشک شده ... مورمورم میشه ...
چرا تنها دیدن من تو رو خوشحال می کنه ؟
خوابم میاد ... نمی دونم ... شاید امشبم حرفای منو با حرفای بقیه قاطی کردی ...
راستی پیش تو هم الان تاریکه ؟
خدایا من می ترسم ...
خسته ام...
خدایا شب به خیر ...
ظهر تابستان است و خیابانها خلوت. آفتاب مانند پتکی آتشین بر سر معدود رهگذرانی که سعی می کنند هرچه زودتر خود را به خانه هایشان برسانند، فرود می آید.
پسرک، خسته از پرسه های بی هدف روزمره، سرانجام تسلیم گرما می شود و سعی می کند فاصله اش را با خانه تخمین بزند. برای آنکه بتواند گرما را تحمل کند در اندیشه هایش غرق می شود:
کاش نور خورشید کمی کمتر می شد. اینهمه نور و گرما به چه دردی می خورد. یا : گرما بهتر است یا سرما و یا: چه خبرهای خوشی می توانددرراه باشد! حتا حوصله بیشتر فکر کردن را هم ندارد.
صدایی او را به خود می آورد: آهای پسر! به سمت صدا برمی گردد. برای مدتی مات و مبهوت به صاحب صدا می نگرد:
پیرمردی با سر و وضع ژولیده و لباسهایی کثیف و پاره در حالیکه روی زمین نشسته، با نگاهی مظلومانه به او خیره شده. انگار منتظر عکس العمل پسرک است. در یک لحظه تمام احتمالات ممکن در ذهن پسرک رژه می روند.
در این میان یک احتمال، منطقی تر بنظر می رسد: گدایی که می خواهد از پسرک درخواست پول کند.
لحظاتی می گذرد. پسرک همچنان خشکش زده. تمام انرژی اش را جمع می کند تا حرفی بزند که پیرمرد سکوت را می شکند:
پسرم می تونی منو ببری اونور. اینجا دارم از گرما هلاک میشم... لحن پیرمرد ترکیبی است از سه احساس: غرور، ناامیدی و التماس. درخواست پیرمرد، تنها احتمالیست که به آن فکر نکرده.
قیافه پیرمرد آنقدر مشمئزکننده است که حتی تصور اینکه به او دست بزند، تنش را می لرزاند! پسرک قدمی به عقب بر می دارد.
در یک لحظه کلماتی مانند خوبی و ایثار برایش معنای دیگری می یابند. به یاد حرفهای پدرش می افتد: همیشه تصمیمی بگیر که بعدها بهش افتخار کنی نه تصمیمی که همیشه پیش وجدانت شرمنده باشی!
به سمت پیرمرد می رود که همچنان ملتمسانه به او خیره شد. به او که می رسد برای لحظه ای مکث می کند. پیرمرد را در آغوش می گیرد و در حالیکه بوی تعفن خفه کننده ای از پیرمرد به مشامش می خورد، اورا تا زیر نزدیکترین سایه بان با خود می برد.
احساس می کند بوی غیر قابل تحمل، تا اعماق وجودش نفوذ کرده. بی آنکه حرفی بزند، به سوی خانه راه می افتد. صدای پیرمرد که در حال دعا برای اوست، در گوشش طنینی ابدی یافته.
وقتی به خانه می رسد با مادرش مواجه می شود که طبق معمول این چند روز به کارهای او اعتراض می کند: معلوم هست توو این هوای گرم کجاها میری؟ یه ذره به فکر آینده ات باش!
وقتی از جلوی مادرش رد می شود بناگاه غرولندهایش متوقف می شود. پسرک اما در عالمی دیگر سیر می کند. حتی به جمله آخر مادرش هم توجهی نمی کند: لباسات چه بوی خوبی داره؟ اودکلن جدید گرفتی؟